face to face
one step closer........
سلام سلام یه البوم عکس به وبلاگ اضافه کردم .امیدوارم خوشتون بیاد . (پایین وبلاگ) زندگی عرصه ی یکتای هنرمندی ماست هرکس نغمه ی خود خواند و از صحنه برود صحنه پیوسته برجاست ای خوش ان نغمه ای که مردم .بسپارند به یاد اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد، به معنی آن نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد همه درد است و با دل کار دارد . ... . . . . ... ... . . . . ... ... . . . ... ..... . . . . . . ...... . . . . . . . ....... ..... . . . . . ...... . . . . . . ........ . . . . . . ............................................. می گوید :همه آنها که مسافر صبح اند ، را خانه تو را می دانند.
ترانه را در سکوتم بشنو
نور را در سیاهی ام ببین
فانوس را در سرمای حضورم لمس کن
رود را بر خشکی کویر تجسم کن
آغاز را در ختم روانم جستجو کن
و رویا را در بیداری ام بیفشان .
داسی در دستم
شوری در سینه ام
سکوتی بر لبانم
نوری در یأسم
غمی بر چشمم
آفتابی در اندیشه ام
رگباری بر زبانم
چگونه با درون همسفرت کنم
حرف هیچکس را باور نکن!
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!
تمام این سالها کنار ِ من بودی!
کنار دلتنگی ِ دفاترم!
در گلدان چینی ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه که با هم بودن،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهای نو سروده باران و بسه را
برای تو خواندم!
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِانزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی!?
اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد![]()
بگذار پرندگان در نام تو زندگی کنند و باران
بر حرفهایم ببارد .
بدون تو زندگی دهلیزی تاریک و طولانی است .
تو را می سرایم مثل هر روز ، شیرین تر از انگورهایی که سر بر
ستاره می سایند. از سرودن تو هرگز سیر نمی شوم .
من گرسنه نگاه توأم .
دوست دارم حتی برای یک لحظه ساکن مجمع الجزایر قلب تو باشم .
هر شب نشانیت را از ما ه می پرسم ؛
می گوید: تو در کلبه ای زندگی می کنی که از عشق و شبنم و آذرخش ساخته شده است .
هر شب به یاد ستاره ای می افتم که در کودکی من ، بر شاخه درخت
بگذار جهان را در آغوش بگیرم و در کنار عطر تو به ایستم و آواز بخوانم .
بیا در چشمان باران خورده من بنشین
بیا در قلب نقره ای من بنشین
من خویشاوند یاسم ، برادر زاده بهار ، که اگر چه د زمستان به دنیا آمده ام ،
شبیه شکوفه های سیبم.
کلبه ای را که نفس تو در آن زندگی می کند ، دوست دارم . وبه درختانی
که هر صبح و شب تو را می بینند ، عشق می ورزم . یک روز همه چیز
تمام می شود ، جز چشمان تو
| Design By : Night Skin |



