تبليغاتX
face to face




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


face to face

one step closer........

 


 

 

 

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

               کو قسم چشم ؟صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یه دست جعد یار

               رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست  

 

 

 

 

 


 

 

نوشته شده در ساعت 11:30 PM توسط من| |

شعری از یک دوست :

نیمه شب آواره و بی حس وحال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به ياد آورد ايام وصال

از جدایی یکی دو سالی می گذشت

یکی دوسال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سربسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمدو هم آشیان شد با من او

هم نشین و هم زبان شد با م او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من ا و

دامنش شد خوابگاه خستگی

اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمدو در خلوتم دمساز شد

گفت گو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورقمان شوی درياست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روي تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت. . گفت در عشقت وفا دارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی میشود غمهای من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیبائیت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهرهی آفاق بود

در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار . . .

روزگار اما با ما وفا نداشت

طاقت خوشبختی مارا نداشت

پیش پای  عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فرواوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جر ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساه هم ان عهد و ÷یمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

ان کبوتر عاقبت از بند رفت

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است

. خسم جان وتشنه ی خون من است

بخت بدبین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول ان رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبير نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ی او من شدم

مست مخمورو خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخرين يك بار از من بشنو پند

بر من و روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه اب رفته باز اید به جوی

ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هرکس است

باش با او یاد تو ما را بس است

M.a

نوشته شده در ساعت 10:19 PM توسط من| |


Design By : Night Skin